مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
130
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
خود به من صرف كرده و دست خود نيز در راه من دادهاى ، خدا را گواه ميگيرم كه از تو جدا نخواهم شد . آنگاه قاضى و شهود حاضر آورده ، بايشان گفت كه : مرا به اين جوان كابين كنيد و گواه باشيد كه مهر خود گرفتهام و كنيزكان و بندگان و هرچه كه مراست از آن اين جوانست . چون قاضى و گواهان ، مزد گرفته ، بازگشتند ، آن ماه روى ، آستين مرا گرفته ، بمخزنى برد و صندوق بزرگى را كه در آن مخزن بود ، بگشود . نظر كردم . ديدم كه پر از دستارچههائيست كه من براى او برده بودم . گفت : هر دستارچه كه با پنجاه دينار به من دادهاى ، من در اين صندوق گذاشتهام . اكنون مال خود بگير كه تو در نزد من عزيزتر از جانى . از آنكه مال خود بر من صرف كردهاى و دست خود در راه من دادهاى . اگر من جان بر تو نثار كنم ، پاداش تو نخواهد بود . پس از آن ، تمامت مال خود را از زرّينه و املاك در ورقهاى نوشته ، به من داد . و آن شب را بسبب حادثهاى كه به من رو داده بود ، با حزن و اندوه بروز آورد . و چون بامداد شد ، رنجور گشت و روز بروز رنجوريش فزونتر ميشد تا اينكه ماهى نگذشت كه آن يار مهربان درگذشت . من هفت روز در عزاى او بنشستم و بر تربت او بقعه ساختم و مالى بسيار در خيرات او صرف كردم . پس از آن دست بمال او بنهادم و انبار كنجد كه به تو فروختم ، يكى از انبارهاى او بود و تاكنون انبارهاى او همىفروختم . الحال ، تمنّى من از تو اينست كه قيمت كنجد بهديه از من قبول كنى . و سبب غذا خوردن من با دست چپ همين بود . و مرا تمنّاى ديگر از تو اينست كه با من به شهر بغداد سفر كنى . من تمنى او بپذيرفتم و ماهى مهلت خواستم . پس از آن بضاعت خود فروخته ، متاع گرفتم و با آن جوان بسوى همين شهر سفر كردم . آن جوان ، بضاعت خود فروخته ، متاع ديگر خريد و بمصر بازگشت . مرا آبشخور درين شهر نگاه داشت . تا اينكه اين حادثه روى داد . ملك گفت : اين حكايت ، خوشتر از حكايت احدب نيست . ناچار هر چهار تن را بكشم . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .